تبلیغات
بچه های دیروز هنرستان کشاورزی ارومیه

بچه های دیروز هنرستان کشاورزی ارومیه
یادباد آن روزگاران یاد باد..یاد بادزان وفاداران یاد باد  
قالب وبلاگ
نویسندگان
چت باکس


نفر وسطی  پاشا علی نژاد.سمت چپ.اسماعیل حسنپور.سمت راست .قاسم احمدی رند.

         نشسته.جواد احمدی رند...سال 58.یولاگلدی.عروسی پاشا علی نژاد.

سال 1358 کلاس دوم راهنمایی را در مدرسه علوی تحصیل کردم.بعد از

 چند هفته ای از شروع سال تحصیلی در روستای خودمان هم دو کلاس

راهنمایی گذاشتند.اما من یکی بخاطر همکلاسی های خوب و دیــــگری

بخاطر اینکه عمویم وعموزاده ام در یولاگلدی وحسینعلی کندی آمـــــوزگار

بودند وبا هم در یک منزل میماندیم در همانجا مشغول به تحصیل شــــدم

وبه مدرسه تازه تاسیس روستای خودم  برنگشتم........

 

سال 58روستای کنار جاده بین المللی یولاگلدی بستر حوادث متعددی

 شد.از تیراندازی شبانه تا شهادت تنی چند از نیـــروهای مردمی کمیته،تا

 کشته شدن علی قهوه چی ....خود مدرسه تازه تاسیس هـــم دست کمی

ازروستا نداشت ودست خوش خاطــــرات به یادماندنی بود...مدرسه چند

خصوصیت خوب داشت.یکی از خوبیــــــــــهایش معلمانی بودند که امروز

لنگه شان کمتر پیدا میشودازجمله :اقایان اروجعلی احــمد زاده.شیر علی

حیدری .محمد حیدر زاده....احد عباس نیا...ویادانش آموزانی از روستاهای

نزدیک از جمله قره ایاق...تپه باشی.عشق آباد...مرادلو....یکی دیگــــــر از

خصوصیت مدرسه وکـــــلاس مامختلط بودن دانش آموزان دختر وپسر بود.

دختران هم از روستاهای اطراف و خود روستا بودند.واکثردانش آموزان چه

 اول .دوم .ســــوم مهربان و خونگــــــرم ودست ودلباز بودند.مخصوصا هم

کلاسیهای خودم.از جمله یونس رحیمی.سلیمان بایــــرامعلی.مرحوم مش

خلیل وعسگر نظر زاده.شـــهید سیدرضا نقی زاده.ناصــــــر رضایی.عسگر

ابراهیم زاده. علی دولخانی و ظهراب عزیزی...حتی خواهـــران همکلاسی

که دست کمی از بقیه نداشتند.

چون سالهای قبل عمویم در آن روستا آموزگار بوددر همان یکی دو روز اول

همه نگاه ها به من معطوف شد وخیلی زود پیش همه حتی کلاس اولی ها

و سومی هاجایگاهم راپیدا کرده و مورد توجه قرار گرفتم.وضع درسیم هم بدنبود.جزو شاگـــــردان ممتاز بودم همراه با ناصر رضایی و علی دولخانی.

.ولی من هرچی سر کلاس میگفتند...علاوه بر خوب

درس خواندن با آن قد کوچکم از کـــارهای دسته جمعی هم عقب نمی ماندم

مثل رفتن با نمایندگان سایر کلاسها به آموزش وپرورش پلـــدشت واعتراض به

کمبود های کارگاهی.آزمایشگاهی وآموزشی مدرسه..که خود نیاز به گشودن

صفحه جدا گانه دارد.ویا مهمتر از آن اعتراض به مدیر ومعاونش که منجر به عزل

وتغییر محل خدمتی هر دو از آنها شد....ومرحوم بهمن قدسی دبیر حرفه وفن که

 بعد ها باهم همکار هم شدیم به مدیریت مدرسه منصوب شد..

.......نزدیکیهای عید بود.مثل حالا صدای ترقه از همه جا میامد.حتی تو حیاط مدرسه

که ابتدا و انتها نداشت.از محل ساختمان بانک ملت تا آخر قبرستان قدیمی و ازآنجا

 باز حدودی نبود.بچه ها مخصوصا سومی ها از جملهمهدیزاده.احمد زاده .قوی پنجه

....پشت سر هم ترقه بود که می انداختند...تا اینکه مدیر و معاون آماده باش دادند

وهمه بچه ها را به صف نمودند...بازررسی ها آغاز شد...هر چی ترقه بود جمع

کردندو قسمتی را در آتش انداختند و مابقی رادر گودال آبی راکه کمی آنطرفتر از

قبر مادر حاج مشد عزیزدر اثر ذوب شدن برفهاایجاد شده بود ریختند.من ترقه ای

نداشتم.اما تا ترقه ها در گودال خیس شوند چند تایی از آن نوع ترکیه ای ها که

آنوقتها معمول بود ودر طپانچه های سیاه گذاشته و منفجر میکردند بر داشتم و

در زیر جورابم مخفی کردم...زنگ خورد وهمه به کلاسهای خود رفتند.از بدشانسی

 مدیر (بهمن قدسی)به کلاس ما آمدند.کلاس تازه ساخت بود وسفید کاریش صدا را

مثل اکو پخش میکرد.شروع کرد با آن صدای کلفتش به نصیحتمان...که اینجا کنار جاده

است ومردم به صدای ترقه ها چه خواهندگفت...من هم در ظاهر چنان چشمهایم را

به مدیر که ترسش در جانمان بود دوخته بودم که هی میان صحبتها به خاطر ذوق

شنیداریم هی مرا هم به شهداتت اهمیت گفتارش مورد خطاب قرار میداد.اما من با

دستهای کوچکم زیر دسته صندلی سرگرم کار خودم بودم.هرچند چشم وگوشم به

خطابه مدیر بود ...از زیر جورابم یکی از ترقه ها را بیرون آوردم.وشروع کردم به جدا

کردن پوشش و مواد اطراف باروتش..هرچه مدیر با توجه به اشتیاق شنوایی و نگاه

نافذم به دهانش ،صداو نطقش را بالا میبرد من هم سرعتر کارم را انجام میدادم.کلاس

سوت و کور بود.صدای نفسها را هم نمیشد شنید..همه چشمها چه دختر و پسر به نطق

 مدیر بود...نیم نگاهی به پیشرفت کارم انداختم..خوب بود تنها از ترقه باروت سرخش مانده

 بود...صندلیمن جلوتر از همه بود بین سلیمان بایرامعلی و یونس رحیمی.

دستانم را از زیر دسته صندلی بیرون آوردم و در آرام گفتم یونس نگاه کن...تا یونس نگاه کند

جلو صورتش باروترا فشار دادم...فشار به باروت همان..انفجار باصدای بلند همان و بلندتر از

آن جیغ یونس بود...همه از انفجار ترقه تعجب کرده بودند ترس را میشد در چشم همه دانش

آموزان دید...قدسی را همه میشناختنداز کسی صدایی نمی آمد...بدتر از همه خود من بودم....

بهمن قدسی که از حادثه اتفاق افتاده خیلی یکه خورده بود بعد چند لحظه بخود آمدو با صدای

بلند وکلفت و ترسناکش گفت..بیشعور.........و پدر ..........و........بیا بیرون..ومن چون قهرمانی

به اسارت دشمن در آمده با قدمهای لرزان پای تخته رفتم چند سیلی که زد گفت مبصر؟

اکبر حسن اقدم این دانش آموز قدبلند و سیه چهره منتظر فرمان بود.گفت بله مدیر...مدیر ادامه

داد:زود چند تا چوب تر بیاردستور همان وبالارفتن اکبر در مقابل چشمانم از درخت تبریزی کنار

دیوار همان...وفورا با پنج تا چوب ضخیم برگشت...مدیر شروع کرد به چوب زدن...دستانم توانم

ضرباتش را نداشت..اما من همینطور دستانم رانگاه داشته بودم..دیگر از شمارش هم گذشته بود..

هر چوبی که بدستم میخورد دردش را در صورت هم کلاسانم احساس میکردم..انگار آنها بودند

که چوب میخوردند..کسی جرات حرف زدن نداشت...چهارمین چوب هم شکست..

اما مدیر هنوز خسته نشده بود..اشک از چشمان چندتا دختر همکلاسی که مرا مثل برادر دوست

میداشتند سرازیر بودنوبت به چوب پنجمی که رسید از کنار انگشت کوچکم خون بشدت فوران کرد..

واین باعث شد که بگویم :مدیر انگشتم ...خون...غلط کردم....واین صدای من گریه دختران را بیشتر

وبه چندی از پسران هم جرات داد که پا پیش بگذارند و از قدسی بخواهند که بجای من اونرا تنبیه کند...

انگار باوساطت بچه ها دل مدیر هم به رحم آمدودستور داد سرجایم بنشینم...یونس بیچاره زود با

دستمالی که از خواهرش زهرا گرفت دستم را بست تا خون زیادی نرودومن تا نشستم انگار تازه

 درد چوبها یادم آمده بود باصدای بلند زدم زیر گریه...زنگ خورده بود و این بچه بودند که با صورتهای

مضطرب دلداریم میدادند.....

   سالها چون جوی آب روان گذشت..من در همان مدرسه معلم شدم.سر اون کلاس دوم که میرفتم

تک تک جای صندلی همکلاسی ها با آن قیافه معصوم کودکی شان پیش چشمانم می آمدند...

دانش آموزانم هر چند مثل روزگار دانش آموزی خودمان بودند اما کمتر اون صفات همکلاسیهای

ما را داشتند.وهر چه سالها هم میگذشت این تفاوتها بیشتر وبیشتر هم میشد...زیاد دور نرویم..

سر همون کلاس بودم.درس میگفتم یا مشغول بررسی اوراق یادم نیست.اما زمان همان نزدیکیهای

عید بود.کلاس هم در سکوت کامل.... که یک آن صدای انفجار ترقه ای همه را بخود آورد...ابتدا غضب

بر چهره ام آشکار شد..اما زود بخود آمدم..از ردیف دوم میشد دید که رنگ بر چهره دانش آموز قد

کوچک وسطی نمانده است...دانش آموز کرد زبان بود.تا چشمانم به چشمانش افتاد انگار کمی

مانده بود که غش کند...یک آن یاد نگاه ترسناک و غضبناک بهمن قدسی مدیر وقت افتادم.....

زود لبخند بر لبانمنقش بستباصدای مهربان انگار که از صدای ترقه خوشحال شده ام خطاب به

وی گفتم :یکی دیگه.. یکی دیگه هم به ترکون ..چهارشنبه سور نزدیک استبیچاره دانش آموز

چون متهمی که تازه از پای چوبه دار رها شده باشد هاج واج مانده بود..خود رابه دست وپایم

انداخت وبا گریه گفت:اموزگار مرا نمی کشی؟مرا نمیکشی؟ آخه من کار غلط کردم....ومن با

مهربانی دستانم را از دستش که اصرار بر بوسیدن دستانم داشت جدا کردم و گفتم که چرا

بکشمت ؟کار بدی نکرده ای؟مژده عید وبهار را به ما دادی و با اصرار خواستم دوباره ترقه بیاندازد

که قبول نکرد...از چشمانش اشک میریخت اما صدای گریه و رنگ اشکهایش با صدای گریه و اشک

بعداز کتک خوردن من فرسنگها فاصله داشت..ومن در خیالم به روزهایی رفتم که از انگشتان

کوچکم خون فوران میکرد و چند روزی هم مجبور بودم دستهای کبود و ورم کرده ام را از چشمان

خانواده ام مخفی نگه دارم و هر وقت می پرسیدند که دستانت را چه شده است بخاطر معلمم

دروغی سر هم کنم.....اشک در چشمان من هم حلقه زده بودبا خنده گفتم :احمد جان خیلی

خوشحالم کردی .هم مژده عید دادی و هم مرا بیاد خاطرات سالها پیشم در همین کلاس انداختی....

اما در دلم باخود میگفتم:مدیر عزیزم.معلم عزیز حرفه وفنم ؟چه میشد تو هم همین رفتار را با

دانش آموزت میکردی...دانش آموزی که از دست پدرش کتک خورد ولی نگفت که کی دستانش را

به اون حال وروز انداخته است....

آقا مدیر ..اما من هنوز هم برایت و برای همه معلمانم از خداوند رحمت و بخشش طلب می نمایم....

درود بر همه دانش آموزان باگذشت..

درودبر همه معلمان مهربان.....


[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 03:06 ق.ظ ] [ جواد احمدی رند ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

حیدر بابا، آغاج­لارین اوجالدی
آمما حئییف، جوان­لارین قوْجالدی
توخلولارین آریغلاییب، آجالدی
کؤلگه دؤندی، گون باتدی، قاش قارالدی
قوردون گؤزو قارانلیقدا بَرَلدی
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Online User
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل قالب وبلاگ

گالری عکس
دریافت همین آهنگ